بیست و چهار ساعت عاشقی
در خود بی خودم
شبیه نسیمی که هر روز می آمد و شاخه های شیرین درخت توت را تکان میداد
دوسداشتن تو با من همینکار هارا میکند سمانه جان
آواز در باران رهایم را نفهمیدی / شب از غمم پرشد صدایم را نفهمیدی
سنگ را در دست گرفته ای
که به سمت من پرتاب کنی
تو روبه روی آینه ایستاده ای
نه روبه روی من
باید یقه ی آفتاب رابگیرم
که اینقدر توی حیاط سرک نکشد
عزیزم بیچاره این هم به تو عادت کرده است.
مرگ نه زنگ حیاط را فشار میدهد
نه قبلش تلفن میزند
تنها وقتی میفهمی وارد خانه شده
که لباس های سفید پدر را پوشیده باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اون تلفنت رو نمیخای روشن کنی؟؟؟؟
سین
میم
الف
نون
ه
محبوب من!
این کلمات که شناسنامه ات را پر کرده اند
نام دیگر آزادیند.
تقدیم به روز تلخ پدر بزرگم:
همی که آقا بزرگ مرد
بی بی کت مشکیشو تا کرد
گذاشت
ته صندوقچه
کفشاشم از جلو در برداشت
یه نایلون مشکی کشید روش
گذاشت کنار کتش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من معتقدم مرگ
همه چیز را کم میکند
حتی سایه پدرم را
آی مرگ
اگر به سراغش بروی خدا نفرینت کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از روزی که نیستی مدام یک روز از روزهای هفته ام کم میشود
نمیدانم تو با منی یا علیه من؟
در باران به تو فکرکردن
دوستداشتنت را رقیق تر میکند.
روبروی در یا می ایستم
نامت را صدا میزنم
سمانه
سمانه
سمانه
تا دریا هم دیوانه شود
و سرش را به صخره ها بکوبد.
_______________________________________
نه زنگ میزنم نه مسج میدم چون ممکنه ناراحت بشی به قول خودت ولی بدون هستم و هنوز پیشتم
شبیه اون روزا توی خیابون توی خونه توی میدون فردوسی با اون پراید یشمیم شبیه اون جمعه ها
توی کافه ی جنگل حصار گلستون طرقبه همه چیز علیه ماست
حتی دوستداشتن حتی خیابون ابوطالب و چهار راه عبدالمطلب همه چیز حتی خواهرت محبوبه
بیبی میگف
بچه تا شاش نکنه بزرگ نمیشه
کاش میگف بزرگا چیکار کنن
تا کوچیک شن
آزادی
آزادی
آزادی
نامت را در دهان میچرخانم
و در انگشت هایم رها میکنم.
تلویزیون خبر جنگ را پخش میکند
ترس دستم را فشار میدهد
دکمه های پیراهنم را میبندم
به تو فکر میکنم
به اینکه جنگ به خانه بیاید
و زیباییت را به غنیمت ببرد.
شعر ها رنگ های گوناگونی دارند
سبز
زرد
آبی
بنفش
قهوه ای
سیاه
شعر های من همیشه سرخ اند
شکل دیگری از عشق
برای اندوه بارانی برای سمانه
شمع های روی میز خاموش میشوند
گلها ی سرخ پژمرده میشوند
شام سرد میشود
و این عاشقانه به پایان میرسد.
قطار تو را به راهی دور برد
جایی که من با هزار اسب سفید
نمیتوانم دنبالت بگردم
با این همه
گاهی نامه ای بنویس
گاهی تلفن بزن
نگذار فراموشی
تمام خانه را پر کند.
حالم بد است
مثل خیابانی که تو از آن نمیگذری
به بهانه تولدمان در ۲۴ دی ماه
ما در کافه عاشق هم شدیم
دوتا قلیان سفارش دادیم
با دوتا سرویس چای
وقتی بلند شدم همه چیز را حساب کردم
حتی پول عاشقیمان را
از کافه که بیرون آمدم همه چیز از نو شروع شد
و خیابان ها مثل همیشه شلوغ بودند
دوستان عزیز شماره تلفن من عوض شده است لطفا" دوستانی که شماره یشان را داشتم برایم کامنت خصوصی بگذارند تا با آنها در ارتباط باشم.
| Design By : Pichak |

